تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -

 

من فكر مي كنم ... به لحظه هايي كه نه تو و نه هيچ موجود زنده اي نتوانست درك كند كه آن اشك ها نه از سر ِدلتنگي كه از سر دلسوزي بود براي وجودي كه مال خودم بود و من نتوانستم كاري برايش بكنم ، كه برايش مادري كنم ؛

من فكر مي كنم ... به دستهاي يخ زده ي لرزاني كه آن شب هاي سرد زمستان ، قايم شده در جيب هاي پالتو، آنقدر محكم مشت شده بودند كه مي شد صداي شكستن استخوان هايشان را شنيد .

من فكر مي كنم ... به تو ، به آن تقدير روشن ِ پولك نشاني كه يادم مي اندازد هر جاي دنيا هم بروي مي توانم پيدايت كنم . تنها سحابي ِ نوراني ِ آسمان من .

من فكر مي كنم ... به سرماي استخوان سوز ِ زمستان و جشنواره ، و چشمهاي درخشان چند صد موجود نگران ِ مشتاق در تاريكي سالن قشقايي و لرزش ِ پاهايمان، نه از سرما كه از غرور  .

من فكر مي كنم ... به راه ِ آمده و هزاران راه ِ نرفته كه هر لحظه مضطرب ترم مي كنند از بس مثل قير چسبيده اند به قدم هايم و چاره اي نيست براي گريز كه اين همان سرنوشت نگاشته شده اي ست به تاريخ ازل .

من فكر مي كنم ... به باورهايي كه براي بزرگ شدن ريختم به پاي نهال تن ام و چه آرام و صبور رخنه كرد و شد جزئي از بدنم ، تكه اي از قلبم . ذره اي از عشقم .

و ... به سكوت كه چه مايه نشانه اي از بزرگ منشي ست و يادآور اينكه تو هنوز هم فرصت بسيار داري و آدم هاي بسيار كه مي آيند تا فرصتي ديگر بدهند به تو ، به قدم هايت ، به نگاهت ، به حضورت ؛

و ... من ... به روزهاي خوب ِ خوب ِ خوب ِ كه هنوز نيامده اند فكر مي كنم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

بعضی وقتا راه که میرم احساس می کنم داری میای ،

 از پشت سرم ...

هرم نفسهاتو حس می کنم ،

اما سر که برمی گردونم هیچ کس نیست .

 

اینه رسمش؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

قرار نيست زندگاني به همين صورت «مرداب وار» باقي بماند . كارگردان چيره دستي مي خواهد. از آن كار بلد ها ! از آنهايي كه از شب ِ قبل سكانس هاي فردا را دكوپاژ شده تحويل مي دهند .

 

به دليل كمبود زمان ، برگه هاي دكوپاژ اين فيلم ِ جديد ِ ما كه قرار است پروژه ي مهم و آينده سازي باشد ، به دست توانمند جناب كارگردان تكميل و آماده ي توليد است و از قرار معلوم حسابي هم براي خروجي اش برنامه ريزي ها شده است .

خوب ... پيش به سوي پلان هاي ماندگار ...

صدا ... رفت !

دوربين ... بله !

حركت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

تصور كن ...

پيش ازطلوع ليمويي خورشيد ، با صداي فرشته اي در گوش ات بيدار مي شوي. دوش را كه باز مي كني ديگر يادت مي رود همه چيز را . انگار  آب ِ گرم ِ شفا بخش هر چه لجاجت و كينه در دل داري را مي شويد و به راه آب فاضلاب تبعيد مي كند.

حوله به سر ، بخار ِ روي آينه را كنار مي زني . به صورت گل انداخته ي توي آينه نگاه مي كني . از زواياي مختلف . عجيب است . اين صورت با آنچه ديروز بود فرق ها دارد. حالش خوش است انگار . پوست انداخته آن دختر  ِ توي آينه . چشمانش برق مي زند و پوست صورتش انگار مي خواهد از شادابي بشكفد. مي خواهد فرياد بزند كه امروز روز ديگري است. امروز با ديروز و پريروز و ده ها روز  ِ‌قبل فرق دارد . خودش دارد اعتراف     مي كند .

دختر ِ توي آينه ، خوشحال است . لبخند مي زند . حسابي كِيفش كوك است و اين را مي شود از لب هايش كه به لبخندي جادويي باز است فهميد . توي دلش صدها ماهي كوچولوي قرمز ورجه وورجه مي كنند. خود را به ديواره هاي قلبش مي كوبند و «آب، آب» كنان شيطنت مي كنند.

دخترِ توي آينه ، از اينكه بيماري از اعماق وجودش پاك شده سپاس گذار است . دهانش را با دست هايش    مي پوشاند و جيغ كوتاهِ خفه اي مي كشد . و دوباره لبخند مي زند. برق چشمانش به تنهايي شهري را روشن    مي كند.

من اين دختر را نمي شناسم . يعني هنوز زمانش نرسيده كه او را ملاقات كنم . دلم مي خواهد هر چه زودتر ، يك پيش از طلوع ِ نيمه روشن ، در سكوت ِ رقيق ِ صبحگاهي ، «او» را . دختر ِ توي آينه را ببينم . مي توانم تصورش كنم . صورتش را .سرخي گونه هايش، لبخند اش و جيغ ِ كوتاه ِ پر اضطرابش را .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط ...   | 

برايت نگرانم . بد جوري هم .

خب! گاهي خوب است تو را مال خود ِ خودم بدانم  و دلم نخواهد هيچ كس را در اين مالكيت شريك كنم . تو  سايه اي هستي از من. دلم براي تنهايي ات مي سوزد . خيلي وقت ها دعا مي كنم در ميان غصه هاي كورك زده ي دلت ، بيايي در آغوشم و يك دل سير گريه كني. مگر كس ديگري هست كه اين مسئوليت بنده نوازانه را برايت انجام دهد بجز من ؟

كسي هست مگر كه پناهت باشد وقتي پرنده ي ترس لانه مي كند در سرت ؟ كسي را داري كه بار ِ اين عشق عظيمت را بتواند تاب بياورد ؟ معشوقت كجاست ؟ دور است ؟ ... مي دانم . دلت برايش تنگ است؟ ... بله . مي فهمم . آرزو داري مال ِ تو باشد فقط؟ ... طبيعي ست .

 تو نزديك تر از نفسي به من . و دلت كه اسير ِ يك عشق سترون است ، شعبه اي دارد در پيكر من. دستانت را به من بده . برايت خواب ها ديده ام . نمي گذارم كسي آرزوهاي بلورين ات را فاش كند. نمي گذارم «كاش بشود...» هايت بماند ته ِ قلبت و كپك بزند. مرا ناجي ِ سپيد پوش خود بدان . گرچه هيچ شباهتي به شاهزاده ي سوار بر اسب ِ سفيد برفي ندارم. اما لااقل مي توانم كوتوله ات باشم . يكي از آن هفت تا !

 

بخشي از يك نامه

خطاب به كسي كه در قبال زندگي اش بسيار احساس مسئوليت مي كنم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

بايد اعترافي بكنم .

در يك پيله ي بسيار وحشتناك كه خودم با خودخواهي دور زندگي م تنيده بودم  داشتم دست و پا مي زدم. هيچ راه فراري هم ( از قرار معلوم ) در تار و پود اين پيله نگذاشته بودم ، كه نكند يك وقتي وسوسه شوم ، بزنم همه ي اين استراتژي هاي احمقانه را لت و پار كنم بيايم بيرون. خيلي سخت گرفته بودم احياناً . دليلش هم قلب درد شديدي بود كه مدت ها به سراغم نيامده بود اما در اين دوره حسابي از خجالتم در آمد.

اما حالا ... حضور موجود به غايت دوست داشتني و فهيمي ، حول و حوش روزگار به گل نشسته ام باني يك حس خوب شد. بانويي كه به من ياد داد چقدر مي توان به آرزوها ايمان داشت و اميدوار بود به روزهايي روشن تر. به من نشان داد كه چقدر براي رسيدن به چيزهايي عجله دارم ، حال آنكه مي توان در آستانه ي ميان سالي مثل گل شكفت و تحسين ها را شنيد.

و به خاطرم خواهم سپرد كه يادِ خدا و پشتيباني ابديِ او از روح و جسم آدم ، خلاء هر چيزي را پر مي كند. هر چيز. امروز به اندازه  همه ي لحظه هاي تاريك گذشته ميل به زندگي كردن دارم . ميل به رويا ديدن.

 

پ.ن : در وبگردي هايم به وبلاگي برخوردم كه يادم مي آيد مال يكي از وبنويس هاي قديمي ست. يادداشت هايش را كه خواندم شباهت غريبي به نوشته هاي دو وبلاگ نويس ديگر ديدم . دو بازيگر. هر چه بيشتر دقت كردم از اين همه " الهام گرفتن" متعجب شدم. در خط گرفتن از سبك نوشتن ديگران هيچ مخالفتي ندارم اما اين فرق مي كند با استفاده از همان كلمات يا همان جمله بندي ها . دلم مي خواست برايش بنويسم ، اما بعد پشيمان شدم . در اين دنياي مجازي هر پيشنهاد يا توصيه اي با حكم " فضول ، بي سواد ، تو چه كاره اي مثلاً؟ و به تو چه ؟" رانده مي شود.

 بانوي نازنينم گوشزد مي كند كه " ببخش و رها كن "  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

هر شب،

 پله پله مي آيم تا آسمان

به دنبال ات؛

افسوس !

آنقدر بالا رفته اي

كه سپيده ی صبح امانم نمي دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

از اين كه در انتظار پايان دادن به يك جمله، اينقدر درمانده شده ام  بيزارم . از  اين همه جمله ها ، پلان ها و پاراگراف هاي ناتمام ِ بي مقصد حالم بهم مي خورد . شبيه موجود كهن سالي شده ام كه در آستانه ي دويست سالگي ، لم داده روي صندلي كهنه ي چوبي روي ايوان موريانه زده ي خانه اش ، و جرعه جرعه زندگي ِ كسالت بارش را از فنجان سفالي ِ لب پريده  سر مي كشد .

از اين كه صداي كارگرهاي ساختمان روبه رو چرت خوش عطر ِ اردي بهشتي ام را پاره كند ، از اين  بق بقو هاي بي موقع ِ ساعت 7 صبح ، از چاي مانده ي صبحانه و تكرار دايره ي زندگي روزمره بيزارم .

از فكر كردن به اشتباه زمستان 84 كه تا اكنون وبال گردنم شده و نمي دانم چه چاره اي برايش بيانديشم سرگيجه مي گيرم.

از نگاه هاي بي سر و ته ِ خودم در عكس هاي اين روزها ، از وقاحت آدم ها ، از لبخندهاي زوركي ِ ميهماني هاي خانوادگي ، از  درس خواندن هاي بي نظم ِ شلخته براي ارشد ، از اين انتظار ِ طولاني ِ كاري ، از نديده شدنم بعد از 3 سال كار كردن ، از ديده شدن خيلي ها ، از گم شدن ها ، پيدا نشدن ها ، ... بيزارم.

اينجا ديگر جايي نيست كه بتوانم خودم را پشتش پنهان كنم. نيمي از كساني كه ميايند اينجا مرا مي شناسند ، نيمي ديگر هم شايد بشناسند شايد هم نه . ديگر نوشته هايم بوي روزهاي آبان 82 را نخواهد داشت. ترس است و سانسور. از اينكه بدانم خاطرات زندگي ام را كسي كه مي شناسدم خوانده باشد مي ترسم.

از اينكه ردپاي نوشته هايم را گاهي لابه لاي سطرهاي غريبه و آشنايي ببينم احساس حقارت مي كنم ، انگار كه اصلاً مني وجود ندارد . انگار كه  ديگر حتي براي چشم در براي چشم شدن آدم ها هم  ترسي و احترامي و وجداني وجود ندارد.

پي نوشت : بوي خاك ِ نم خورده ، از طرف ساختمان تازه ويران شده ي همسايه كم كمك مستم كرده است. به اندازه ي همين يك لحظه هم اگر بروم در عالم هپروت ، برگ برنده هنوز در دستانم خواهد بود.

 

If I could only hold you now and make the pain just go away

Can't stop the tears from running down my face …

Delta Goodrem /

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

بالاي  صفحه ايي كه بازش كرده ام ، نوشته بهار 87 . فكر مي كنم . سعي مي كنم به ياد بياورم كه كجاي اين روزها شبيه بهار است كه هر چه مي گرديم پيدايش نمي كنيم . نه خودش را ، نه صدايش را ، ... نه حتي بويش را .

بهار ، از وقتي كوپن كودكي مان ديگر پخش نشد ، تمام شد . نه خودش ( فصلش) كه حال و هوايش . حالا ديگر نه خبري از لباس هاي نو ست ، كه اگر هم باشد هيچ فرقي با لباس هاي نوي تابستان و پاييز ندارد .

نه خبري از  هلهله ي پنهاني دلهايمان از آمدنش ، 13 روز جشن گرفتن برايش و دريايي شيريني و لبخند و  خوشحالي هاي راست راستكي.

اين روزها خيلي دارم فاجعه مي نويسم . مي دانم . همه ي نوشته هايم شده نقب به گذشته . اين را از كامنت هاي شما هم فهميده ام . اما مطمئنم اين دوره هم به همين زودي ها تمام مي شود.

مطمئنم تابستان پر حرارتي خواهم داشت و اجرايي كه هر روز برايش لحظه شماري مي كنم . مطمئنم كه آرامش طبيعي زندگي م ، دوباره بر خواهد گشت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

روبه روي آينه ، دانه دانه موهاي سفيدم را مي شمارم . زياد شده اند . مثل تاش پر رنگ سفيدي كه يادم مي اندازد گذشت زمان را.

قلم مو را مي كشم روي موهايم ، سياهشان مي كنم مثل هميشه . گاهي به سرم مي زند بگذارم تمام موهايم سفيد شوند . مامان دادش به هوا مي رود . « همين يه كارت مونده !» مي خندم . «شوخي مي كنم مامان!»

سرم از بوي سرگيجه آور ِ رنگ مو پر مي شود . اين مارك را تازه بار ِ اول است امتحان مي كنم . ديگر بايد خبره شوم بعد از سه ، چهار سال .

« دستشويي مو كثيف نكني دختر ؟»

دانه دانه موهاي سفيدم مي رود زير چادر مشكي ِ رنگ . خداحافظي مي كنم با تك تكشان . احساس خيانت مي كنم  از اين كار . يواشكي مي گذارم چند تايي از زير قلم مو  در بروند. از اين حقه  خوشم مي آيد.

...

 كتاب هاي قديمي و جزوه هاي سال اول را دوباره در آورده ام . تاريخ تئاتر اسكار براكت را كه ورق مي زنم ، دلم مي رود به كلاس شلوغمان . به همهمه هاي پر از شور و شوقمان . به لحظه هايي كه ثانيه شماري مي كرديم استاد «م» نيايد . به همه ي پيچاندن ها و در رفتن ها از كلاس آقاي «ك». به خوشي هاي ساعت 2 بعد از ظهر كلاس پانتوميم و انرژي بي كران استاد «خ». به ياد ِ ...

تصميم دارم دوباره به روزهاي خوشي و بي خيالي برگردم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

تا همين دم دماي آخر قرار بود ننويسم. يه جورايي خداحافظي و اين حرفا . دو ماه وقت براي كلنجار رفتن داشتم و اندازه ي همون دو ماه هم مطمئن بودم كه ديگه وقتشه ؛ بعد از اين همه مدت بودن و نوشتن و خوندن ، حالا كه چند ماهيه هيچ چيز درست و حسابي ندارم براي نوشتن و از همه بيشتر ديگه حال و حوصله اي نيست براي نوشتن. اصلا چه دليليه اين همه پافشاري براي موندن .

اما همين ديروز ، مثل مادري كه بعد از چهار سال زندگي شو گذاشته به پاي بچه ش ، تر و خشكش كرده ، مواظبش بود و مثل يه حصار حمايتش كرده در برابر همه چيز و حالا قراره بچه رو بده مثلاً به باباش! حالم بد شد. دلم گرفت . با خودم گفتم يعني اين همه سنگدل شدم كه دارم با همين دستا بچه مو مي سپرن به امون خدا ؟

حالا كه آخر ِ ساله و قراره مثل هميشه عيدانه بنويسم ، نمي دونم چي بايد بگم . يعني هنوزم مطمئن نيستم كه قراره ادامه بدم . گفتم زشته لااقل به خوش يمني ِ بهار و سال نو و اين چيزا ، يه يادداشتي بنويسم كه هم دوستان از نگراني ! دربيان و هم بهونه اي باشه براي يادداشت بهاريه و باقي قضايا .

 

فقط يه پي نوشت ويژه بايد بزارم اينجا :

براي مهتاب نصير پور عزيز كه مي دونم هنوز وقت نكرده به اينجا سر بزنه علي رغم قول هفته ي پيشش. «فرزند خاك» حالا براي من يه تصوير بزرگ و پررنگه از حضورت كه چقدر فوق العاده بود ، چقدر پر افتخار بود و چقدر دوست داشتني . «گونا» تجسم جديديه از بازيگري زن در سينماي رو به فناي ما . صميمانه تبريك مي گم و افتخار مي كنم كه روزي در اون پلاتوهاي خاك گرفته شاگردت بودم.

 

"سفره و هفت سين ، دعا و آرزو هاي خوب براي سالي كه قراره خوب باشه و پر بركت "

با احترام  

بانوي معبد سوخته

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

زنداني ام ؛ تو جسمم . تو تنم . انگار يكي قرن هاست كه دستامو سفت به هم گره زده ... سرمُ رو اين گردن باريك و شكننده دوخته و چشمامو ... ! مثه دو تا پولك سياه رو پوست نازك صورتم كوك زده.

صدامو مي شنوم كه يه آوازي مي خونه. نمي دونم چي اما قشنگه. بهم آرامش مي ده. تنها چيزي كه تو اين اتاق تنگ و تاريك ، مثه يه روزنه ي نور ، دلمُ روشن مي كنه. مي خواي برات بخونمش؟

پاهام سردن . يخ زدن. دو تيكه چوب باريك كه انگار يكي واسه تنبيه كردن كسي سالها اونو تو آب يخ زده ي حوضي خوابونده باشه . روز به روز ضعيف تر مي شن و من ديگه نمي تونم تصور كنم ، روزي رو كه نتونم روشون راه برم و يا حتي بايستم.

پلكام سنگينن . مي خوان بيوفتن پايين . اما زور مي زنم كه نيوفتن. مدام مي سوزن. از مخلوط اشك و عرق. كه هر دو شورن و تا اعماق وجودم رو مي شورن. داغ شدن. چشمام. خواب مي خوان . و من مي دونم كه اگه ببندمشون ، مي ميرم .

صدات تو گوشمه. مثه لالايي . مثه آواي پري دريايي. دارم تو جادوي صدات غرق مي شم ولي دست و پا نمي زنم. تمام سلول هاي تنم دارن آوازتو مي خونن. همه جا صداي تواه. آواي ِ تواه . حضور تواه ...

موهامو يكي شونه زده. گريه مي كنم. نمي دونم چرا ؛ برام آينه گذاشتن تو اتاق. مي ترسم. از اينكه تو آينه چيزي نباشه. از زير پلكاي داغم آروم توي آينه رو نگاه مي كنم. صداي يه جيغ ، آينه ي قديمي ِ زنگ زده رو هزار تيكه مي كنه. اشكهام بي حركت ، تو مسيرشون متوقف ميشن.

كسي بايد باشه . كسي كه يه روز از نزديكي ِ اين اتاق رد بشه. صداي آواز من بشنوه. دلش به حالم بسوزه و بياد كه نجاتم بده. كسي حتما هست. گاهي صداي پاهاشو مي شنوم كه همين حوالي قدم مي زنه. داد مي زنم: من اينجام! ... صدامو مي شنوي؟ ... خواهش مي كنم كمكم كن. من اينجا زنداني ام . آهاي ! ...

كسي حتما هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

ماها قول مي ديم .

هميشه و هر لحظه ...

يادمون دادن كه قول بديم ؛

قول بديم واسه زود بزرگ شدن .

واسه حسادت نكردن به بچه ي همسايه و اسباب بازي جديدش.

واسه خوب درس خوندن و بيست گرفتن.

واسه دختر خوب بودن و كمك به مامان.

واسه هزار تا خواسته ي جور واجور اطرافيان ...

 

بزرگ كه ميشيم ...

قول مي ديم واسه خانوم شدن.

واسه چشم و گوش بسته موندن.

واسه بي اجازه عاشق نشدن .

 

بزرگتر كه ميشيم ...

قول مي ديم  واسه صادق بودن .

واسه وفادار بودن.

واسه هميشه يكرنگ بودن .

واسه عادت كردن به رفتن ها .

واسه دلتنگ نشدن ، اشك نريختن ، دست به دامن روزگار نشدن ، ...

 

خسته نشديم از بس اين همه قول داديم و دنيا عوض نشد؟

دلزده نشديم از خودمون ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

يادم نرود ، ...

حضور مجازي ام 4 ساله شد .

 

 

 

تولدش مبارك !

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط ...   |