تبليغاتX
بانوی معبد سوخته

بانوی معبد سوخته

- مي گذارم سكوت بجود تار و پود ِ دل ام را -


بعد از کلی تحقیق و بالا و پایین کردن ِ گوگل و زندگی نامه خوندن ، به این نتیجه رسیدم که انتظار خیلی خیلی زیادیه که بخوام هنوز از راه نرسیده صنعت ِ فیلمسازی رو وادار کنم منو وارد ِ صنفشون بکنن. اصلا نمی دونم چرا به فکرم نرسید که هر چیزی یه پیش زمینه لازم داره که من در اینجا ندارم. خوندم در مقاله های مختلف و سایت ورک شاپ های دراما که برای ِ ثابت کردن ِ خودتون به این جادوی ِ محبوب ( سینما) باید کارهایی برای ارائه داشته باشید. که من هنوز چیزی در بساط ندارم در این سرزمین ِ زیبا.

قبل از اینکه همه چیز رو به راه بشه و من بیام اینجا با خودم می گفتم مهم نیست چی کار بکنم یا چه رشته ای بخونم. فقط می خوام یه جایی غیر از ایران زندگی کنم . دلم فقط آرامش می خواست و آزادی. وقتی اومدم اینجا ، کم کم ، اون لایه های نازک ِ واقع بینی کنار رفتن و من دیدم اِی دل ِ غافل، دوباره افتادم تو دام ِ دراما و ول کن هم نیست و نمی دونم چرا نمی تونم از ذهنم و قلبم بیرونش کنم. روزهای متمادی نشستم و بهش فکر کردم. که چرا من کار ِ دیگه ای بلد نیستم بکنم. چرا هیچ فعالیت ِ دیگه ای خوشحالم نمی کنه بجز بازیگری. و فهمیدم که حتما قرار اتفاقایی خوبی بیوفته که این کار تنها چیزیه که دلم می خواد انجام بدم. 

برای همین تصمیم ِ قطعیمو گرفتم. می خوام دوباره دراما بخونم. می خوام دوباره مثل ِ 10 سال پیش بشم یه دانشجوی ِ شیفته ی بازیگری. برم تو پلاتو ها و اتود بزنم. برم روی صحنه ، جایی که آخرین بار موقع ِ خداحافظی ِ آخرین اجرا نمی تونستم جلوی ِ اشکهام رو بگیرم با اینکه حتی نمی دونستم اون آخرین کار ِ من در ایران خواهد بود. 

خوشحالیه عجیبی دارم و بی صبرانه منتظر ِ رسیدن ِ اون روز هستم که بیام اینجا و براتون بنویسم که « من از فردا دوباره دانشجو می شم. دلهره دارم  و دفتر و خودکار و کیفم رو آماده کردم برای فردا ...»


.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط ...   | 


صبح ِ شنبه بود و روز ِ تعصیلی. آفتاب ِ شاد و پرانرژی می تابید به روی اقیانوس. پرده های بالکن با هر نسیمی می رقصیدند و خودشان را هل می دادند داخل ِ اتاق. صبحانه خوردم و همان جا پشت ِ میز ذل زدم به اقیانوس که نیلی و ارغوانی و نقره ای، می درخشید و قایق های کوچک و بزرگ را روی ِ تن ِ چند هزار ساله اش تاب می داد.

ظهر دوربین را انداختم توی کوله و راه افتادم. در میان ِ خیابان های سرسبز و مردمان ِ خوشحال، رفتم و رفتم و رفتم. با 45 دقیقه پیاده روی رسیدم به پارک ِ محبوبم. سبز ِ سبز ، آرام و بزرگ و دوست داشتنی. راه رفتم و عکس گرفتم از پرنده ها و ماهی ها و دخترهای مور بور ِ کوچک و عشاق ِ دست در دست. عکاسی دنیای ِ دیگری نشان ِ من می دهد که آرامم می کند. همان طور که سینما دیوانه ام کرده است.پشت ِ دوربین، من خدایی هستم که لحظه های مردم را ثبت می کند و لذت می برد . از گلخانه آمدم بیرون و رفتم سمت ِ موزه ، نمایشگاه ِ آثار ِ بدوی و کهن ِ نیوزیلند. 

نم نمَک راه افتادم سمت ِ خانه. خانه ای که دوست دارم هر چه زودتر ترکش کنم چون دارد انگیزه هایم را می کشد. و من محتاج ِ دوباره نوشتنم . 




+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط ...   | 

 

دست ُ دلم دیگر به هیچ کاری نمی آید در این خانه. به هر چیزی که فکر می کنم یک بی خیال! پشت سرش می گویم و موکول می کنم به خانه ی جدید:

بشینم ترجمه ها رو شروع کنم؟ 

نه ولش کن! این همه صبر کردی یه ماهم بزار روش. تو خونه ی جدید حس و حال بیشتری هست.

مقاله ها رو بخونم؟

نه دیگه گفتم. الان همه چیز اینجا واست خسته کننده شده. بزار خونه ی جدید.

روتختی و پتو و رو بالشی ِ نو بخرم؟

نه بابا چه کاریه. خونه ی جدید.

...

خونه ی جدید.

... 

خونه ی جدید.

و کماکان زندگی را روی دکمه ی پاز گذاشتم تا با انرژِی و انگیزه ی بیشتر در خانه ای که پنجره های بانمکی دارد و خدا کند قسمت ِ من باشد ، کلی کار کنم. از الان توی سرم خانه را میچینم. از مغازه ی ژاپنی ِ نزدیک ِ خانه ام ، ظرف های خوشرنگ و وسایل ِ آشپرخانه می خرم. کنار ِ پنجره ها گلدان می گذارم و کتاب هایم را می گذارم هر جا که دلم خواست. و مطمئنم کسی نیست که دست بزند به این گنجینه های نازنینم و سوال های احمقانه بکند. دارم لحظه شماری می کنم برای رفتن. و نگرانی ام روز به روز بیشتر می شود که حالا این همه وسیله را چطوری ببرم؟ از این بخش ِ حمل و نقل ِ اسباب ها بیزارم. خدایا کمکی کن . :)

باید برای ِ یک Agent ِ بازیگری ، مونولوگی آماده کنم و روی دی وی دی برایش بفرستم. گفته بود که می تواند از فیلم هم باشد و من یکی از فیلم ِ The Notebook ، یکی از فیلم White oleander و یک دیالوگ از Stranger than Fiction پیدا کردم و به نظرم بد نیستند. می خواستم معاصر باشند و کمی هم مدرن. در روزهای پیش ِ رو تنها انگیزه ی من برای ادامه ی این ماه، کار کردن روی ِ این تکلیف ِ هیجان انگیز است. 


از عید دیدنی هم که خبری نیست اینجا خدا را شکر.


.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط ...   | 

به رسم ِ هر سال باید که در آخرین روز ِ زمستان چیزکی بنویسم. هر سال می نویسم و تمام ِ آنچه در دوازده ماه ِ گذشته اتفاق افتاده را یک بارِ ِ دیگر مرور می کنم برای ِ خودم و شما.


سال ِ گذشته با وجود ِ تجربه ی بزرگ ِ زندگی در غربت سال ِ سختی بود که سختی اش هیچ ربطی به دور از خانه بودن و غربت زدگی نداشت. بگذریم. سخت بود و هنوز ترکش هایش اصابت می کند به دور و برم. 

همه چیز مثل ِ یک تکه ابر آمد بالای ِ سرم و به یک باره تگرگ باراند ُ باراند. 

بگذریم. فردا سال ِ جدید آغاز میشود و باید که شروع ِ طوفانی و پر از شادی باشد برای من. برای ِ همه ی ما.


عیدتان مبارک . هر جا که هستید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط ...   | 


بارون میاد. از دو روز پیش شروع کرده. به گمونم نزدیکه پاییز داره میشه. صبح ها آسمون ابری و قشنگه. من جزء معدود آدمهایی هستم که هوای ِ ابری رو خیلی دوست دارن. رنگی که به خیابونا می ده دلنشینه. اصولاً تو هوای بارونی دلم نمی گیره. و این یعنی خیلی خوش به حالمه.

شنبه س و من خونه م. ساعت 10 صبح به زور خودمُ از تو تخت کشیدم بیرون. آخه چطوری میشه از زیر ِ پتو تو اتاق ِ نیمه تاریک ِ ابری آدم دل بکنه؟ پا شدم و طبق معمول محبوب ترین قسمت ِ روز که همانا صبحانه خوردنه ، رو اجرا کردم. هم خونه م زده زیر ِ قولش و زودتر از موعد مقرر می خواد برگرده شهری که قبلاً بوده. ناراحتم کرد و یه کم با هم بگو مگو کردیم. قرار داد خونه که تموم بشه دیگه یک لحظه هم تو خونه ی دو خوابه نمی مونم. تو این ده ماه به این نتیجه رسیدم که زندگی کردن با یه آدم ِ غریبه، اونم از یک فرهنگ ِ دیگه کار ِ من نیست. کارم به جایی رسیده که می گم اصلاً نمی خواد آخر هفته ها خونه رو تمیز کنید. از صبح مثه خدمتکارای هتل، دستشویی می شورم و آشپزخونه تمیز می کنم و جارو می کشم. اگه قراره با یه ماسمالی ِ جزئی تمیز کردن ِ خونه به اسم ِ اونا تموم شه من حاضرم خودم این افتخار ُ کسب کنم. :(

نمی دونم اونایی که مثه من تجربه ی هم خونه داشتن رو دارن یا داشتن با این مشکلات سر و کله زدن یا من خیلی دارم خودمُ درگیر می کنم؟ از هرگونه پیشنهادی برای این دو ماه باقی مونده استفبال می کنم. 


آخ که داره بارون میاد. :)

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط ...   | 



 دیشب به مدت 3 ساعت با دو تا از دوستانم که هر کدام در قاره ای دیگر زندگی می کنند کنفرانس چت برگزار کرده بودیم. خیلی خوب بود. بعد از مدتها ، با کسانی هم کیش خودم حرف می زدم. سارا ساکن لس آنجلس است و دارد سینما می خواند در کالج. و مژگان لندن نشین است و از آن آدم های حسابی دان! :)

داشتیم در مورد یک پروژه ی پرفورمنس حرف می زدیم که یک دفعه دیدیم داریم قرار ِ یک همکاری می گذاریم. ایده از مژگان بود که ذهن بسیار خلاقی دارد . داشت در مورد تزش برای دکترا توضیح می داد که همان چیزی درآمد که ما داشتیم نا خودآگاه تعریفش می کردیم یا چت کردنمان. با خودم گفتم چقدر خوشحالم که هنر خواندم . چقدر دنیای ِ ما به قول دیگران هنری ها! متفاوت و جذاب است. چیزهای عجیبی که در سرمان چرخ می زنند و وقتی بهم می رسیم و تعریفشان می کنیم ، هیچ کداممان در دل نمی گویم که طرف دیوانه است! برای ِ ما همه چیز معمولی و پیش پا افتاده و یا حتی عجیب و گروتسک نیست. ما همان چیزی را به زبان می آوریم که فکر می کنیم. و غیر هنری ها فکر می کنند ما سبک مغز، مجنون و آسمان جُل هستیم. 

خوشحالم که راهی را که دختر خاله ها و دختر دایی ها و دوستان ِ دوران ِ دبیرستانم رفتند را نرفتم. خوشحالم از اینکه با انتخاب ِ این راه توانستم حجم ِ بیشتری از دنیا را بفهمم . زندگی ام در لیسانس گرفتن و پشت میز نشستن و بعد ازدواج کردن قبل از 25 سالگی خلاصه نشد و این یعنی پیروزی. یعنی بر خلاف جریان رودخانه شنا کردن. دیشب بعد از آن همه درد دل کردن و ایده یابی هر سه به این نتیجه رسیدیم که حتی با این همه فاصله از یکدیگر ، چقدر حرف هایمان و فکرهایمان به هم نزدیک است. و همین یعنی زندگی. یعنی تلاش برای زندگی کردن نه طبق ِ روال ِ آدم های دیگر. همین متفاوت زندگی کردن تمام ِ چیزی ست که برایش بهای ِ زیادی پرداخت کردیم و پشیمان هم نیستیم . به هیچ وجه. 


:)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط ...   | 


بعضی روزها ، همانطور که نشسته ام به خوردن ِ ناهار - روزهایی که خانه ام- شروع می کنم به تخیل کردن. مامان و شین را میبینم که دور ِ میز با من نشسته اند و مثل ِ آن ظهر های قهوه ای ِ جمعه، با هم می خوریم و حرف می زنیم ... صدایشان را می شنوم. حضورشان آرامم می کند. 

خیال پردازی ام که تمام میشود بغضم را با آخرین ِ لقمه قورت می دهم پایین و ظرف ها را جمع می کنم . 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 5:49 قبل از ظهر  توسط ...   | 


*هم خونه ام با مادرش که قرار بود دو هفته اینجا باشه ولی کماکان اینجاست ، شام ِ شون رو خوردن و لمیدن روی تخت. اوایل وقتی حرف می زدند فکر می کردم مادره داره با دختره دعوا می کنه. ولی وقتی صدای خنده های ریز ِ دختر رو شنیدم تازه فهمیدم مدلشونه. چینی ان دیگه. همه چیزشون باید با بقیه فرق داشته باشه. 

روزی سه وعده آشپزی می کنن. البته مادره. دختره که قربونش برم فراخ. فقط می افته رو لپ تاپ تا مامانه غذا رو آماده کنه ، بره در ِ اتاق ُ بزنه و با اون صدای زیر ِش صداش کنه که بیاد غذا بخوره. 

* تابستونی که قراره گرم باشه و پر آفتاب ، سرشار از روزهای ابری و باران های سیل آسا شده. صبح ها بعد از صبحانه قدم زنان میرم سمت ِ کتابخونه ی مرکزی ِ شهر. دوستش دارم. بزرگه و همیشه مملو از آدم. باورم نمیشه این همه مشتاق ِ کتاب. کِیف می کنم. لابه لای قفسه های سینمایی می چرخم و کتاب های قطور ِ گلاسه با عکسای جذاب ُ می زنم زیر ِ بغلم . بین ِ راهرو های موسیقی با حسرت قدم می زنم. از قدیمی ترین صفحه ها و سی دی های موسیقی بگیر تا آخرین آلبوم های سال ِ جدید. همه در دسترس. صد ها فیلم و کتاب و موسیقی برای ِ مردمانی مشتاق.

* با اینکه اینجا یکی از کشورهای کم جمعیته اما من دوستش دارم. زیبایی ِ بکری داره که باید سر ِ فرصت کشفشون کنم. من و این دوربین ِ نازنین سفرها در پیش داریم.

* به طور ِ جدی تصمیم گرفتم دوباره بازیگری رو اینجا شروع کنم. برای یه آژانس ِ بازیگری ایمیل زدم و عکس و رزومه فرستادم. ببینیم اوضاع چطور پیش میره. :)

* روزگار باید که خوب پیش بره. اصلاً هم باهاش شوخی ندارم. 

* فعلاً!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط ...   | 


بابا جان سلام

چقدر برايم سخت است نوشتن از تو و براي تو ... نمي دانم مي توانم اين نامه را تمام كنم يا نه؟ سخت است به خدا . نوشتن و يادآوري خاطرات كسي كه فقط تصوير مه گرفته اش به يادت مانده و حتي نمي تواني تُن صدايش را تصور كني ، عجيب سخت است ...

 

بابا جان

نمي خواهم ناراحتت كنم . ما خوبيم . خيلي هم خوبيم . اوضاع بر وفق مراد است . زندگي بهتر از آن چيزيست كه انتظار داشتيم . حتي حالا كه تو نيستي. حتي حالا كه حسابي بزرگ شده ايم و نشد كه «بابايي» ورد زبانمان شود هر لحظه كه روي ماهت را مي بينيم.

 

بابا جان

مي دانم حالت خوب است . آن بالا فقط جاي توست . بايد كه جاي تو مي بود. خدا رو شكر كه لااقل كسي هست كه شفاعتمان كند وقتي آمديم آن طرف ها . نكند ما را يادت برود؟ ... اصلاً مي داني دختر كوچكت كه هيچ وقت نديدي اش حالا خانمي شده براي خودش . درس پزشكي مي خواند؟ حتماً مي داني ...

 

بابا جان

قربان روي ماهت ، برايم دعا كن . اين روزها ، روزهاي صبر است . از خدا برايم صبر بخواه . سعه ي صدر بخواه . هنوز هم وقتي تنها دست خطت ( همان نامه ي نيم صفحه اي كه فقط براي من نوشتي) را مي خوانم ، چقدر شكر مي كنم بركت حضورت را در ثانيه ثانيه هاي زندگي ام. هماني كه آخرش برايم نوشتي « چاكر و مخلص و خدمتگزارت ، بابايي » ...


تو فقط برایم دعا کن ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط ...   | 


صبح چشمام ُ که باز کردم تصمیمم رو گرفته بودم که از خونه بزنم بیرون. 

خدا هم شلنگش ُ همین جوری باز گذاشته بود و شُر شُر ِ بارون بود که می ریخت پایین. برام مهم نبود. چتر ِ بنفشَ مو برداشتم ُ زدم بیرون. دونه های بارون تیک تیک می خوردن رو سر ِ چتر. دلم نگرفت. گفتم امروز باید روز ِ خوبی باشه. تو همون چرخ زدنم تو شهر دوست َم زنگ زد که کجایی ؟ ...

 و این شد که یهو دیدیم دوتایی چتر به دست داریم می خندیم و سربالایی ِ کویین استریت رو میریم بالا. نشستیم تو یه کافی شاپ و دو ساعته تموم گپ زدیم و درد ِ دلامونو خالی کردیم واسه همدیگه. تو راه ِ برگشت با خودم فکر کردم که چقدر خوبه که بین ِ این همه دو رویی و بد جنسی ، یکی مثه این دوستم هست که می ارزه به همه ی دشمن های دوست نما. یکی که لازم نیست براش حرف بزنی، خودش می فهمه تو دلت چی میگذره. خدای همه ی این نازنین ها رو واسه ماها نگه داره. آمین !


.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

هم خونه ی جدیدم یه دختر ِ مکزیکیه. اولش که فهمیدم کلی ذوق کردم که از این به بعد می تونم دوباره کتاب های زبانم رو دربیارم و یه معلم که همیشه دم ِ دسته و می تونم این وقفه ی یک ساله ی اسپانیایی نخوندن رو جبران کنم. دو تا هم خونه ی قبلیم هر دو ژاپنی بودن و این جا زبان انگلیسی می خوندن. خیلی آروم و بی سر و صدا و کاملاً قابل اطمینان. هیچ وقت با هم جر و بحث نکردیم و مدتی که اینجا زندگی می کردند دوران ِ آروم و بی درد سری بود.

اما با این یکی یقیناً به مشکل بر خوردم. روز ِ دوم یکی از دوستان ِ پسرش رو بدون ِ اینکه با من هماهنگ کنه آورد خونه. خوب در برخورد اول چیزی نمی تونستم بگم. گفتم بزار ببینم اوضاع از چه قراره. نشستند روی کاناپه و با صداهای بسیار بلند شروع کردن مکزیکی حرف زدن. دندون رو جیگر گذاشتم تا پسره بره. هفته ی بعدش یه شب بهم اس ام اس داد که اون یکی دوستم الکس می تونه شب بیاد یکی دو ساعت دیرینک بخوریم؟ تو هم می تونی به ما ملحق شی. براش زدم که قربونت اینجا بار نیست که بهتره همون بیرون دیرینکتونِ کوفت کنین. 

اینم گذشت تا دو روز پیش. ساعت 5 بعد از ظهر شنیدم که صدای دوست ِ روز اولی میاد. یه نیم ساعت نشستن به قهوه خوردن و رفتن بیرون. گفتم آخیش! ولی نیم ساعت بعد دوباره برگشتن. چشمتون روز ِ بعد نبینه ، خانوم شروع کرد به آشپزی ، ظرف بهم میزد، هود روشن می کرد ، روغن می سوزوند و آقای دوست هم همچنان با صدای ِ بلند یه چیزایی در مورد ِ یه یارویی بلغور می کرد. 

من اصولاً بنده ی سکوت و آرامشم. مخصوصاً اگه تو خونه باشم واقعا دلم می خواد جو ساکت باشه و چون با اون ژاپنی ها اصلاً از این مشکلات نداشتم به ذهنمم خطور نمی کرد که اولش به دختره بگم اینجا باید سر و صدا راه نندازه. خلاصه، به خیال ِ خودش واسه اینکه سر و صدا نکن، غذاشونو بردن تو بالکن و در و پنجره رو بستن. بعد از یک ساعت خونه شد سونا، منم که متاسفانه آدمی نیستم که برم داد و هوار کنم که جمع کنین بساطتونو ، واسش اس ام اس زدم که اینجا دارم می پزم از گرما پنجره رو چرا بستی؟ دوستت هم دیگه باید بره خونشون لالا. ساعت 11 شب بود. بعد از یه ربع صدای باز شدن پنجره اومد و یه ربع بعد ترش هم پسره رفت. 

صبح در اولین حرکت به سمت آشپرخونه پام خورد به شیشه های آبجو . خون داشت خونَمو می خورد. شروع کردم به سر و صدا کردن و کوبیدن ِ ظرفا به هم. اوج ِ اعتراضم همینه خیر ِ سرم. عصر براش اس ام اس زدم - خدا این تکنولوژی رو از ما نگیره- که دیگه نباید مهمون بیاره و از این حرفا. امروز میگه فردا صبح می خوام باهات حرف بزنم. می دونم می خواد خودش رو محق نشون بده اما من کوتاه نمیام. آدم تو خونه ی خودش نمی تونه آرامش داشته باشه؟ حق دارم یا نه ؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط ...   | 


می نویسم اینجا تا یادم نرود ، در این ده ماه دور بودن از خانه چقدر پخته شدم . چقدر یاد گرفتم که دنیای ِ بیرون از خانواده می تواند بی رحم ترین فضایی باشد که می شود تصور کرد. اینکه حتی آن که فکر می کردی هم خون ِ توست این چنین ، خنجرش را از پشت بر تن ِ نحیف ِ تازه وارد ِ تو فرو کند. 

سرد می شود گاهی فلبم. می ترسم از این همه سیاهی که آدم ها نشانم می دهند. می هراسم از اینکه مهربانی از یادم برود، و گذشت و محبت و انسان دوستی. در تعجبم از این همه سقوط ِ کسانی که زمانی فکر می کردی یاری گر ِ تو خواهند بود در روزهای سخت ِ غربت. 

خودم پرستار ِ خود بودم، مادرم، خواهرم، یارم. از ترس ِ اینکه مبادا روزی بیاید که دیگر نتوانم اعتماد کنم و دست کسی را بگیرم. می ترسم و تلاش می کنم آدم ِ بهتری باشم . بهتر از دیروز و امروز. سعی می کنم فردای روشن تری ببینم. با آدم های روشن تر. با قلب های پاک و دستانی پاک تر. شاید این ده ماه به اندازه ی تمام ِ عمر ِ بیست و چند ساله ام پر ثمر بوده. حس می کنم تجربه های عجیب و غریب و گاه ترسناک ِ این ده ماه ، بزرگرترین موهبتی بود که میشد به من کرد. بیرون کشیدن ام از پیله ای که داشت می رفت خانه ام شود تا انتهای عمر. پروانه ای شدم که افتاد در طوفانی وحشی . یاد گرفتم که کجا پنهان شوم و کجا بال بگشایم تا با باد همخوان شوم. سخت بود و سخت هست. اما همیشه آسمانی آرام و آفتابی دل انگیز از پس ِ هر طوفانی پدیدار خواهد شد. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

آنجا، در شهر  دود گرفته ی من، پاییز در راه است . اینجا، در این شهر بندری ، زمستان دارد نفس های آخرش را می کشد.

پاییز برای من یعنی شروع یک فصل عاشقانه. هوای مطبوع و برگ های زرد و نارنجی و آن دانشکده ی مجنون ساز . میدان انقلاب، دانشکده هنرهای زیبا.

سالها می گذرد از آن پاییز فراموش نشدنی. مهر ۱۳۸۰. دختری پرشور و هیجان در رشته ای که همه ی زندگی ش بود. بالا و پایین کردن کتابخانه و نمایشنامه خواندن و تا دیر وقت در پلاتو ها خاک خوردن. زندگی دختر در آن برحه مملو بود از شادی و انرژی و تئاتر. هنوز هم هست. خوشبختانه!

بارها به این فکر کردم که با وجود این همه بی مهری که در تئاتر دیده ام ، بیکاری ها، و غصه خوردن ها باز هم اگر برگشتی وجود داشت ، همین راه را می آمدم؟ ...

می آمدم.

دل اگر دل باشد ... آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد.

پی نوشت: به جای من هم به پیشواز پاییز بروید.

 

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 4:42 قبل از ظهر  توسط ...   | 

 

گاهی یادمون میره که دنیا دار مکافاته !

تو هفته ی گذشته به چشم خودم به زمین خوردن دو نفر رو دیدم که دلم رو شکسته بودند. اون لحظه که اشکام سرازیر شده بود از خدا نخواستم که یه بلایی سرشون بیاره. فقط گفتم خدایا ، کاری کن یه روزی وقتی نشستن و نمی دونن چه اشتباهی تو زندگیشون کردن که این همه بد بیاری آوردن یاد من بیوفتن! فقط همین.

و دیدم. به شخصه یکی شون رو دیدم که می گفت نمی دونم چی کار کردم که خدا داره اینطوری حالمو می گیره. اون لحظه آنقدر خوشحال بودم و آنقدر دلم می خواست خدا رو بغل کنم که حد نداشت.

و اون یکی، شنیدم که اومده و به گریه افتاده که ای داد زندگی م داره نابود میشه. یکی بهم کمک کنه!

خدایا، از اینکه اینقدر هوای منو داری ممنونم.

:)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط ...   |