بعد از کلی تحقیق و بالا و پایین کردن ِ گوگل و زندگی نامه خوندن ، به این نتیجه رسیدم که انتظار خیلی خیلی زیادیه که بخوام هنوز از راه نرسیده صنعت ِ فیلمسازی رو وادار کنم منو وارد ِ صنفشون بکنن. اصلا نمی دونم چرا به فکرم نرسید که هر چیزی یه پیش زمینه لازم داره که من در اینجا ندارم. خوندم در مقاله های مختلف و سایت ورک شاپ های دراما که برای ِ ثابت کردن ِ خودتون به این جادوی ِ محبوب ( سینما) باید کارهایی برای ارائه داشته باشید. که من هنوز چیزی در بساط ندارم در این سرزمین ِ زیبا.
قبل از اینکه همه چیز رو به راه بشه و من بیام اینجا با خودم می گفتم مهم نیست چی کار بکنم یا چه رشته ای بخونم. فقط می خوام یه جایی غیر از ایران زندگی کنم . دلم فقط آرامش می خواست و آزادی. وقتی اومدم اینجا ، کم کم ، اون لایه های نازک ِ واقع بینی کنار رفتن و من دیدم اِی دل ِ غافل، دوباره افتادم تو دام ِ دراما و ول کن هم نیست و نمی دونم چرا نمی تونم از ذهنم و قلبم بیرونش کنم. روزهای متمادی نشستم و بهش فکر کردم. که چرا من کار ِ دیگه ای بلد نیستم بکنم. چرا هیچ فعالیت ِ دیگه ای خوشحالم نمی کنه بجز بازیگری. و فهمیدم که حتما قرار اتفاقایی خوبی بیوفته که این کار تنها چیزیه که دلم می خواد انجام بدم.
برای همین تصمیم ِ قطعیمو گرفتم. می خوام دوباره دراما بخونم. می خوام دوباره مثل ِ 10 سال پیش بشم یه دانشجوی ِ شیفته ی بازیگری. برم تو پلاتو ها و اتود بزنم. برم روی صحنه ، جایی که آخرین بار موقع ِ خداحافظی ِ آخرین اجرا نمی تونستم جلوی ِ اشکهام رو بگیرم با اینکه حتی نمی دونستم اون آخرین کار ِ من در ایران خواهد بود.
خوشحالیه عجیبی دارم و بی صبرانه منتظر ِ رسیدن ِ اون روز هستم که بیام اینجا و براتون بنویسم که « من از فردا دوباره دانشجو می شم. دلهره دارم و دفتر و خودکار و کیفم رو آماده کردم برای فردا ...»
.
